تبليغاتX
...آسمان سرخ

...آسمان سرخ

تولد تولد تولدم مبارک !!!!

بچه ها ۵/دی تولدم

 

تولد تولد تولدم مبارک

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/09/28 3:51 بعد از ظهر توسط سعید |


تو از اين دشت خاك تشنه روزی کوچ خواهی کرد..

و اشك من تو را بدرود خواهد گفت
تو با چشمان غمباري
كه روزي چشمه ي جوشان شادي بود
و اينك حسرت و افسوس بر آن سايه افكندست
خواهي رفت
و اشك من تو را بدرود خواهد گفت
من اينجا ريشه در خاكم
من اينجا تا نفس باقيست ميمانم
من از اينجا چه ميخواهم؟نميدانم!
اميد روشنايي گرچه در اين تيرگي ها نيست
من اينجا باز در اين دشت خشك تشنه ميمانم
من اينجا روزي آخر از دل اين خاك با دست تهي
گل بر مي افشانم
من اينجا روزي آخر از ستيغ كوه
چون خورشيد
سرود فتح ميخوانم
و ميدانم
تو روزي باز خواهي گشت!

 

+ نوشته شده در شنبه 1386/09/03 9:9 قبل از ظهر توسط سعید |


اين همه به آسمان نگاه كرديم و ندانستيم
ماه نقطه آخر خط است
و اين هواي كوچك
دل شوره هايمان را جا نميدهد ديگر...

نميدانم به جاي كدامين واژه سكوت را جايگزين كرده ام و به جاي كدامين غصه تمام رنجها و دردها را در كوله بارم ذخيره كرده ام و با خود مي برم، به هواي كدامين نگاه و كدامين ديدار چشمهايم را بسته ام و در جاده اي بي سر و ته زندگي قدم مي گذارم تنها، در اين تنهايي عميقي كه به اندازه همه تنهايي خدا عميق است كه حتي دستهاي فرشته هاي خدا هم به آن نميرسد...!

اين جا و آن جا
حالا تمام آن روزها روي دستمان مانده
و هيچ كس آن خيابان را تا انتها نرفت
 
به غم بنگر که چون درون ديده ام قطره قطره آب ميشود از ياد بوي عطر شقايق.....آن همدرد من...افسوس که هر روز بويش کمتر و کمتر خواهد شد تا آخر ميدانم!بويي نميماند تا با آن خاطره آم زنده کنم....خاطره هايي خوب از همدردي پرازدرد. به انتهاي راه رسيده ام..دعا کنيد که شايد راهي باشدومن ندانم...گرچه ميدانم نيست!....سنگ صبورم سنگ است گوش ميدهد به درد وجودم اماحيف که درکي از گفته هايم ندارد....پاکدلي نبود که در تنهايي خود مرا راه دهد...گريه آسان بکند...درک کند درد مرا...درد من سخت است بدتر از آنچه تصور بکنيد...در اين سن اين چنين دردي عجيب است....شايد همه اين درد را دارند و فقط من دردم را با کاغذ و خودکارم قسمت ميکنم...هيچ کس نفهميد مرا...انتظاري نيست از شما...و در آخر...باز من ماندم و خلوتي سرد...خاطراتي از گذشته ي دور...وآرزوي ..... ودردي که خاموش نشد.

+ نوشته شده در شنبه 1386/09/03 9:3 قبل از ظهر توسط سعید |


دوستت دارم تو چطور ....
 
 
 
 
امشب از اون شباييه كه دلم خيلي گرفته
دلم مي خواد بر خلاف هر شب بخوابم اما خوابم نمي بره
مي ترسم.....آره امشب از خيلي چيزا مي ترسم
مي ترسم سلامت كنم و مثل هميشه جوابمو ندي....مي ترسم نگات كنم
و مثل هميشه سرتو بندازي پايين تا نگاه منو نبيني مي ترسم بهت بگم
دوستت دارم و مثل هميشه بهم بخندي...مي ترسم بگم عاشقم اما دلم
بهم بخنده.....
مي دونيد...! صبح ساعت نه ونيم بود چشامو بستم تا بگيرم
بخوابم ...خوابيدم....اما كاش نخوابيده بودم......خواب ديدم ...آره مثل
هميشه...!
خواب ديدم منو به يه درخت بستن به يه درختي كه ساعت به ساعت بزرك
ميشد...اما اون درخت با درختاي ديگه يه فرق داشت اين درخت رو تنش خار
بود و منو درست جايي بسته بودن كه يه خار پشت كمرم بود...هر ساعت كه
اين درخت بزرگ مي شد خار هم بزرگ ميشد و بيشتر تو كمرم فرو
مي رفت......تا اينكه تلفن زنگ خورد و من از خواب بيدار شدم.
بيشتر وقتا من به يه چيز فكر مي كنم.
به اينكه (( چرا گل خار داره...؟ ))
هميشه هم يه جواب داشتم (( چون موقه ي چيدنشون بيشتر احتياط كنيم ))
صبح بعد از ديدن اون خواب به جواب خودم يقين پيدا كردم اما يه فكر ديگه منو
مشغول خودش كرده....آره قبول دارم گل خار داره.... برا اينكه موقه ي چيدن
اون گل احتياط كنيم تا تو دستمون خار نره ...اما من موقه ي چيدن اون گل
احتياط كردم و خارش تو دستم نرفت...اما بعد از رفتن اون گل متوجه شدم كه
خارش تو كمرمه .
آره تو دستم خار نرفته .... اما تو كمرم يه خاره كه هر ساعت داره بزرگ و
بزرگتر ميشه...
اميد وارم اين خار زودتر بزرگ بشه و به طرف قلبم حركت كنه تا راحت شم.
هميشه از گرما خوشم ميومد...چون وقتي تو هواي گرم و شرجي بندر
ميرفتم كنار دريا عرق مي كردم و موقه ي گريه كردن معلوم نبود دارم كريه مي
كنم يا عرق مي كنم..
اما تازگي ها از گرما بدم مياد ...نمي دونم .....شايد به خاطر اينه كه دلم مي
خواد همه گريه هامو ببينن

حرف آخر

الهي...! دانايي ده كه در دام نيفتيم
بينايي ده كه در چاه نيفتيم
بگشاي دري كه در گشاينده تو اي
بنماي رهي كه ره نماينده تواي
من دست به هيچ دستگير ندهم
كه ايشان همه فانيند و پاينده تواي

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/08/21 11:6 قبل از ظهر توسط سعید |


 
بـاز هـم در گیر و دار قافـیه، لـبریز از یـک حس زیـبا می شــوم

باز هم در یک شــب سنگین و سرد، تا سحر پاپیچ رویا می شوم

باز هم چشمان خیس و خسته ام، مست از حس غمناک غزل

می نشـیند روی یک بیت اسیر، بی صدا هم رنگ دریا می شوم

موجهایم رج به رج در قلب شب، می نشیند روی شنهای کویر

راوی دل واژه هـای قـاصــدک، قـاصــد دنـیـای بـالا می شـــوم

گــوشـه ی دنـج دعـای نـیـمـه شـب، پشت گـریه، پـشت تـب

در کـنار خــواب دیـدار و قــرار، لابـه لای خــاک پـیـدا می شـــوم

ردپای پلکهایت روی عکس، یادگـاریـست از اشکهای بی صـدا

تا ابـد ایـن یـادگـارت را نگــیر، ای که با تو مـن هـویـدا می شــوم

سالها رفتـند اینـک این منـم، گوشه گـیـر و مـنـزوی و خـوابگـرد

تا نگردم سوی تو دعـوت به خواب، در همین دریا صحرا می شوم

آخــریـن امــیـد خـط فـاصـلـه، آخـریـن خـواهـش، یـک الـتـمـاس

خـاطرات کـهـنه ام را پـس بـده، چـونکه با آنها مـن ما می شـوم

من مسافر هستم و چشم انتظار، منتظر هستم مثل قاصــدک

خون دل خوردم در عین سکوت، در غروب عشق سودا* می شوم

مـنـتـظـر مانـدیـد تـا تنـها شـوم، مـنـتظـر مانـدیـد تـا دیـوانـگـی

زیر پـرچــین غزل دفنـم کنـید، من دوباره صــبح احـیا می شــوم

آخرین بیت غزل هم سر رسید، آخرین نقطه سر آغاز من است

دستـهایت را مگـیر از دسـت مـن، بـی حضور تو تنـها می شــوم

+ نوشته شده در جمعه 1386/08/11 11:2 قبل از ظهر توسط سعید |


 

نمی دانم چرا

گاه

به قدر پلک زدنی

 قلبم می لرزد

می لرزد از اینکه ...

نمی دانم

شاید

آیا

من نیز زمانی چون قهرمان داستان های عشقی

به افسوس خواهم نشست؟!

وای بر من اگر

...



و حالا اگر مي خواهي به محبت من پي ببري نامه مرا يك خط در ميان بخوان

<< دوستت دارم >>
======================================== =============###======##=======###====== =======#======##======##======###======= ======###=====#############==###======== ========##=####===========#####====###== ========###===================######==== ==###==##=======================###===== ===####===========================##=##= ====##====================###======###== ====#===================#######=====#=== ===##===================########====##== ===#=====####===========#######======#== ===#======###==============##========#== ===##===========================#===##== ===##==========================#====##== ====##=======================##====##=== =====##==####============####=====##==== ======##====##############=======##===== =======###=====================###====== ==========###===============###========= ============#################=========== ===================###================== ========================================

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/07/18 11:57 قبل از ظهر توسط سعید |


 

نمی دانم تا کدامین طلوع انتظار !!!!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/07/12 12:44 بعد از ظهر توسط سعید |


امروز با تو سخن خواهم گفت امه نوعی دیگر. زیرا امروز همه چیز نوع دیگراست حتی تو.اینگونه نگاهم نکن.راست می گویم تو نیزنوع دیگر شده ای نه چون همشیه.....

امروزحتی چشمهای زیبایت نیز نوع دیگری به من می نگرد.....پر غروراما زیبا.

چقدر در نگاهت حرف نهفته هست...مرا که می شناسی حاجتم به سخن نیست...

ازنگاه معنادارت می فهمم انچه را که در دل داری....پس اینگونه با من سخن نگو.

حتی لحن شیزین کلامت هم نیز نوع دیگریست....

کاش همان حرف زدنهای عادی مرا دوست داشتی.اما انگار نه.خوشت نیامد...

پس با خود گفتم با زبان شعر بگویم ....اما گویی فایده نداشت و ندارد...

دل تو سخت پسند است...تو بگو چگونه بگویم؟؟؟؟

می خواهی حرفهایم را برایت نقاشی کنم؟؟؟....نه...قلم که توان ترسیم ندارد...

می خواهی حرفهایم رابر روی سنگ حک کنم؟؟؟...سنگ که یارای مقاومت ندارد..

می خواهی حرفهایم را به باد بسپرم تا به دستت برسد؟؟؟....نه....اگر نا محرمی شنید چه؟؟؟.....

می خواهی حرفهایم را فریاد کنم تا گوش فلک کر شود؟؟؟.........

پس چگونه بگویم؟؟؟...به خدا دیگر طاقتم طاق گشته و توانم از دست رفته.....

دیگر نمی دانم چه بگویم جز اینکه تورا می خواهم ....

                                                             و

                                                                       دوستت دارم...

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/07/12 12:24 بعد از ظهر توسط سعید |


 

آسمانه سرخه من!!!!

دوستت دارم !!!!!

+ نوشته شده در شنبه 1386/07/07 7:29 بعد از ظهر توسط سعید |


عشق يعني:همون سلام اول!!!

عشق يعني:چيزي مثل تنفس در هواي پاك كوهستان!!!

عشق يعني:انفجار احساسات!!!

عشق يعني:وقتي دلت ميره نتوني جلوشو بگيري!!!

عشق يعني:جذب شخصيتش بشي!!!

عشق يعني:وقتي كه (من)تبديل به (ما)ميشه!!!

عشق يعني:حاصل جمع دو انسان!!!

عشق يعني:شادي ونشاط!!!

عشق يعني:كم كردن فاصله!!!كليد يه رابطه محكم!!!

عشق يعني:يه تيم آماده براي انجام ترنومتر سنگين!!!

عشق يعني:مايه قوت قلبي!!!

عشق يعني:فرار كردن به دنياي خصوصي!!!

عشق يعني:تو يه مسير ركاب زدن!!!

عشق يعني:بوي عطرش از خاطر نره!!!

عشق يعني:سوار شدن تويه ماشين توي پستيها وبلندي ها!!!

عشق يعني:خود را فراموش كردن!!!

عشق يعني:وقتي دلت پادشاهي كنه!!!

عشق يعني:وقتي از اون بخوايي شريك زندگيت بشه!!!

عشق يعني:وقتي تو انتخابت شك نداري!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/07/04 11:42 قبل از ظهر توسط سعید |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

من سعید هستم
17.5 سالمه
بچه تهرانم
می خواهی حرفهایم را فریاد کنم تا گوش فلک کر شود؟؟؟.........

تا ابـد ایـن یـادگـارت را نگــیر، ای که با تو مـن هـویـدا می شــوم
سالها رفتـند اینـک این منـم، گوشه گـیـر و مـنـزوی و خـوابگـرد
تا نگردم سوی تو دعـوت به خواب، در همین دریا صحرا می شوم
آخــریـن امــیـد خـط فـاصـلـه، آخـریـن خـواهـش، یـک الـتـمـاس
خـاطرات کـهـنه ام را پـس بـده، چـونکه با آنها مـن ما می شـوم


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

86/09/01 - 86/09/30

86/08/01 - 86/08/30
86/07/01 - 86/07/30
86/06/01 - 86/06/31



پیوندها

ترفند & هک ، ...
جای مهتاب تو بر تاریکی شب های من بتاب...!!
دل من دل تو ...
شبهای خط خطی !!!
گیلاس آبی 000
روز های بارانی (بهترین دوست)
مبایل
باور تلخ ....


    تعداد بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS